آزادی
تو برهوت شهرمون، دستای تو آبادیه
همین که میشه از تو گفت، خودش یه جور آزادیه
گرمای دستای تو ِ ، که میشه بازم قصه گفت
تو خاک ِ این مرثیه ها، میشه به یاد تو شکفت
اینهمه اخبار ِ دروغ، اینجا که چیزی تازه نیست
حتی لباس ِ شادیمون، به تنمون اندازه نیست
آرزوهای یخ زده، کنارِ تابلوهای ایست
درِ قفس بازه ولی، شوقِ پریدن دیگه نیست
درِ قفس بازه ولی، شوقِ پریدن دیگه نیست…
از سروده های حسین آزاد
