آخرین وعده

و هیچ جایِ سرزنش نیست، تک علفِ هرز را!
که چون خار، در باور هایمان پست باورش کردیم
من علف هرز را ستایش میکنم که اگر نبود،
گُل اینک خارِ چشم هایمان بود!
در آنجا که خدا از بزرگی گُم میشود…
تو هنوز پی اشاره ای ساده از عشق میگشتی.
هیچ وقت به دشتِ قاصدک ها ایمان نیاوردی
هیچ وقت صدای عشق را نشنیدی، و من دیگر خسته ام از گفتن…..
زمان مرا برایت محو خواهد کرد، این هدیه فاصله است؛
و من خود  را در بادبادکی که به دستِ چند کودکِ گستاخ در اسارتِ پرواز، به امید رهایی میرقصد، میرقصانم؛ باشد که آزاد گردم.
و اوج آخرین وعده ی من است
به چشم هایِ همیشه نظاره گرِ تو.

از کتاب: از این رفتن ها خسته ام
نویسنده: حسین آزاد

نمونه کارهای مشابه